علی چوپان و حضرت عباس



من شنیدم که مرد چوپانی
رفت از ده به شهر، مهمانی
از قضا بین آن همه مهمان
دید همکار خود، علی چوپان
موقع شام لنگ جوجه به دست
آمد و صاف روبروش نشست
گفت: هی همولایتی، نخبر؟
خوش گلیپ سن، ایاغی وا گوللر
کی رسیدی به شهر و آبادی
گله ات را به دست کی دادی؟
گفت: من گله را دعا کردم
به امان خدا رها کردم
گفت: بسیار اشتبا(ه) کردی
که چنین تکیه بر خدا کردی
گفت: بسیار خب علی بادی
تو خودت گله را به کی دادی؟
گفت: من گله را و کل اثاث
خود سپردم به حضرت عباس
گفت : ای کافر خدا نشناس
بین «الله» و «حضرت عباس»
کیست بالاتر و تواناتر
به تمام امور بیناتر
هرچه هست این خداست، او بشر است
تو بگو از خدا، خداتر هست؟
گفت چوپان علی به او: گارداش
کار با کار من نداشته باش
من که بزها و گوسفندانم
نزد عباس هست می‌دانم
که اگر مال و گله ام را خورد
به خدا می‌شود شکایت برد
تو که دادی عنان خود به خدا
اگر آن گله را کشد بالا
بز و بزغاله، گاو و بره و میش
به کجا می‌بری شکایت خویش؟

گفتم این داستان پندآمیز
تا کنم گوش و هوش ها را تیز
فی المثل یک نفر اگر جایی
با تو آغاز کرد جنگ و ستیز
بر سرت کوفت چوب یا میله
پنجه بوکس و درفش و چاقوی تیز
می‌روی می‌شوی از او شاکی
نزد یک قاضی فهیم و عزیز
می‌کند قوه‌ی قضاییه
حکم جلب و قصاص را تجویز
حال اگر شخص مجری قانون
شد مبدل به آدمی خونریز
ضابط قوه‌ی قضاییه
در هجومی فجیع و قهرآمیز
داخل بند سیصد و پنجاه
در اوین مخوف و هول انگیز
حمله ور شد به داخل زندان
مثل سردار لشگر چنگیز
عده‌ای بی‌پناه زیر کتک
دست بسته بدون راه گریز
بعد هم منکر قضیه شد و
هی بیانیه های ضد و نقیض
به کجا باید این شکایت برد
به کدامین مقام تشنه‌ی میز
کوش گوشی برای ناله‌ی ما؟
چیست چاره به جز جلیز و ولیز؟

این همه قدقدا نکن هالو
تو هم این کاسه کج بدار و مریز

محمد رضا عالی پیام (هالو)

[ 2014/4/26 ] [ 2:39 ] [ محمدرضاعالی پیام-هالو ]
[ ]